|
تولد
لحظه ئی که ساعت ها و قطب نماها
در زیر فشار مه
می ترکیدند
و دریا ، تمام معنایش را
در من ریخت
از خواب ها و معبر ها
رهائی تراوید
من از فواصل مهیب فضا
که نوسان مدامش
از حدود شناسائی حرکت بیشتر بود
مواج و رقصان
به دنیا آمدم
دنیای من سکوت متراکمی بود
که در نهایت صدا خرد می شد
و آسمانی از بدخشانی آبی
تلاطم کرانه هایش را
مواظبت کرد
ای ناخدای من
این پلکان دریائی را بشناس
و این پرندگان خیس را
در قفس اعماق رها کن
که :
از خواب ها و معبر ها
رهائی می تراود
و سکری ژرف
بگونه نسیم
چونان دنیائی از عناصر شک
که همواره
بر دریچه ذهنم وزان
در لحظه ای که قطب نماها و ساعت ها
در زیر فشار مه می ترکیدند
سفینه ام سرشار از کالاهای وحی
در جاده های رویائی
به سنگینی و صلابت
فرو می رفت
|