بیا ز راه مترس و راه ها همه مختومه اند بر سرِدار بیا به اشک بپیوند ، جوی باریکی است سپس به رود ، اگر در هوای دریائی آنچه تازه نیست ( احمد رضا احمدی ) آنچه تازه نیست لالای ساعت دیواری کهن بر نوزاد خود که : فرجام همه راه ها به اندوه می انجامد و سکوت دلیل پذیر نمی تواند بود سکوت خطا نیست اما جذبه ندارد سکوت ها ، پندارها ، تا مرز رویا تاریک و وهم انگیزند و حقیقت مرده تلاش می کند سقف هر پناه گاه ، سفالین و نفوذناپذیر است و آسمان آبی نیست انباشته از تاریکی است پنجره را که گشودم شب بوی غم می داد ستاره ها را که چیدم در میان دستمال کولی ها پلاسیدند شکوفه های نو رسته خسته بودند ودر یخبندان شب مردند ساعت دیواری گنگ بود و اشتیاق ضجه داشت و اندوه باغ ، گل های یخ را آب کرد اما فرجام این کوره راه به اشتیاق انجامید خداوندا / بدبختی بی پایان است / چون شب / و عمیق است چون دریا / و خوشبختی نیز چون روز روشن است / و بی انتهاست / ولی بین شب و روز لحظه غروب / با شکوه و پر معناست / زیرا از روز روشنی آن / و از شب تیرگی آن را / دارد . شب را به سکوت سپرده ام / و روز را به هیاهوی آن / و خود به راه غروب می روم / زیرا در غروب لحظه ای است / که زمان صورت خود را / به سوی ابدیت بر می گرداند این نیست زندگی ، که یکی خون دل خورد . و آن یکی ز سفره رنگین خورد شراب . این یکی دلش کباب برای دو لقمه نان . و آن یکی به بزم چیده می ناب با کباب .
![]()
![]()

![]()

![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |





