تنهایی و سکوت دو دوست جدا ناشدنی . سکوتی که صدایش بلندتر از فریاد است ولی کسی صدایش را نمی شنود . سکوتی که غم دارد غمی با درد ، دردی با آه ، و آه ی ... من تنهایی را درک کردم ، صدای سکوت را شنیدم ، غم را بارها دیدم ، درد را با تمام وجودم حس کردم ، و آه را کشیدم . ای اشک غم آرام بریز بر گونه بیمار من ای غم تو هم لذت ببر از این همه آزار من نمی آید ، نمی آید .... غروبی محنت انگیز است و مأیوس که می جویم نشان پای او را نگاه من به تردید است هر سو نمی یابم دریغا جای او را سکوتی سرد و محنت بار و سنگین صدای قلب من را می فزاید نمی یابم نشان پائی از او نگاهم را سیاهی می رباید چو می لغزد شب خاموش و تاریک بپندارم رخ او لغزد آرام « نمی آید ، نمی آید !» به قلبم فرو می ریزد افسون های آلام روم آهسته و سر در گریبان ز ظلمت های مشئوم شبانه فرو ریزد ز چشمم اشگ حسرت رسد بر گوش جانم این ترانه نمی آید ! نمی آید چه جوئی ؟ به دنبال خیال او چه بوئی ؟ من از نهایت شب حرف می زنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم . اگر به خانه من آمدی ، برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبحتی بنگرم . من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است بیا رهتوشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان « هر جا » آیا همین رنگ است ؟ 
![]()

![]()
![]()

![]()

![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |





