من و تو ، درخت و بارون ... ( احمد شاملو ) من بهارم ، تو زمین من زمینم ، تو درخت من درختم ، تو بهار . ناز انگشتای بارون تو ، باغم می کنه میون جنگلا طاقم می کنه ، تو بزرگی ، مث شب . اگه مهتاب باشه یا نه تو بزرگی مث شب . خود مهتابی تو اصلا ، خود مهتابی تو . تازه ، وقتی بره مهتاب و هنوز شب تنها ، باید راه دوری رو بره تا دم دروازه روز ، مث شب گود و بزرگی . مث شب . تازه ، روزم که بیاد ، تو تمیزی مث شبنم مث صبح . تو مث مخمل ابری مث بوی علفی مث اون ململ مه نازکی . اون ململ مه که رو عطر علفا ، مثل بلاتکلیفی هاج و واج مونده مردد میون موندن و رفتن میون مرگ و حیات . مث برفای تو . تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه مث اون قله مغرور بلندی که به ابرای سیاهی وبه بادای بدی می خندی ... من بهارم ، تو زمین من زمینم ، تو درخت من درختم ، تو بهار . ناز انگشتای بارون تو ، باغم می کنه میون جنگلا طاقم می کنه . برگ بی درخت ( شفیعی کدکنی ) گر درختی از خزان بی برگ شد یا کرخت از سورت سرمای سخت هست امیدی که ابر فروردین برگ ها رویاندش از فر بخت . بر درخت زنده بی برگ چه غم ؟ وای بر احوال برگ بی درخت ! اگر نامه ای می نویسی به باران سلام مرا نیز بنویس سلام مرا از دل کاهدود و غباران . اگر نامه ای می نویسی به خورشید سلام مرا نیز بنویس سلام مرا ، زین شب سرد و نومید . اگر نامه ای می نویسی به دریا سلام مرا نیز بنویس سلام مرا ، با « اگر » « آه » « آیا » . به مرغان صحرا ، در آن جست و جوها سلام مرا نیز بنویس اگر نامه ای می نویسی سلامی پر از شوق پرواز از روزن آرزوها . سفر برایم هیچ به جز دل تنگی ندارد . اما زندگی به من آموخت .... برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز ، باید قدری از آن دور شد !!!! آن گاه که .... ضربه های تیشه زندگی را بر ریشه آرزوهایت حس میکنی ، به خاطر بیاور که .... زیبایی شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است !!!! عاشق با اشتیاقی تمام نشدنی به آن پایین نگاه می کرد. به یاد نداشت چند میلیون سال است که – هر روز – عاشقانه این کار را انجام می دهد .... گرم می شود و ... می سوزد . دلش می خواست بیشتر بماند . از دیدن جریان زیبای زندگی سیر نمی شد . ولی زمان چشم پوشی بود ... تا فردا . ناگزیر- بادلتنگی – غروب کرد و .... شب فرا رسید . به نام تو ، امروز ، آواز دادم سحر را به نام تو خواندم درخت و پل و باد و نیلوفر صبحدم را تو را باغ نامیدم . صبح در کوچه نالید تو را در نفس های خود آشیان دادم ای آذرخش مقدس ! میان دل خویش و دریا برای تو جایی دگر بایدم ساخت در ایجاز باران و جایی که نشنفته باشد صدای قدم ها و هیهای غم را . من و دریا اگر ساحل خموش و صخره آرام وگر کار صدف چشم انتظاری ست من و دریا نیاساییم هرگز قرار کار ما بر بی قراری ست . ![]()

![]()
![]()
![]()

![]()

![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |






