|
همه بغزشون گرفته چرا بارون نمیاد
لیلی مرد از غم دوری چرا مجنون نمیاد
روی ماهش کجا پنهون شده اون رفته کجا
چرا از اون ور ابرا دیگه بیرون نمیاد
نیتت رو واسه فال قهوه کردم ولی حیف
عکس چشمای قشنگت توی فنجون نمیاد
منو کشتی تو با اون خنجر دوریت عجبه
چرا از این دل دیوونه یکم خون نمیاد
مگه تو بی خبری مومو پریشون میکنم
دل تو حتی واسه موی پریشون نمیاد
دلت از بس که سفید و لطیف مثل برف
از خجالت تو برفی تو زمستون نمیاد
تو دلم فقط یه بار مهمونی بود تو امدی
درا رو بستم از اون وقت دیگه مهمون نمیاد
صدای بارون قشنگه به شیشه که میخوره
اما با غم نجیبه روی ناودون نمیاد
دو سه بار واست نوشتم مثل آینه میمونی
تو، تو یه بار جواب ندادی چرا شمعدون نمیاد
عمری اسیرتم ، اسیر اون چشمای ناز
یه ملاقاتی واسم یه بار به زندون نمیاد
نمیگه کسی واسه مرمتش فکری کنیم
هیچ کسی سراغ این کلبه ویرون نمیاد
زندگی ، بازی شترنج و من منتظرم
طرف مقابلم ولی به میدون نمیاد
گاهی وقتا انقدر آب و هوام ابری میشه
که قد اشکهای من از رود کارون نمیاد
گاهی با خودم میگم شاید میخواد ذوق بکنم
اما معلومه ، نخواد بیاد که پنهون نمیاد
اونی که برای دیدنش ستاره میشماری
اهل نازه ، پس با یه خواهش آسون نمیاد
توی نامه آخری کلی دلیل آورده بود
مثلا چون تشنه ان یاسای گلدون نمیاد
لااقل کاش راست شو برای من نوشته بود
کاش واسم نوشته بود به خاطر اون نمیاد
|